دیر راهبان، دیر راهبان!(2)

... اما دیر راهبانِ اساتید وطنی: باز هم بر اثر همنشینی با استاد غفاری، چند وقتیه سعی میکنم مقدمهی کتابا رو بخونم. این جنابان هم در ابتدای نمایشنامهشون، مقدمهای از خودشون در کردن که در جایی از اون اومده:
« دوکاسترو در اثر خود داستانسرایی نمیکند تا این امکان پدید آید که شخصیت در راه رشد و توسعهی داستان، مجال ظهور،معرفی، بروز و ثبات خود رابیابد. با محدود شدن داستان و پرهیز از تعریف شخصیت قبل از بروز واقعه، دو عنصر اساسی داستان و شخصیت در فرایند تبدیل نمایشی بی اثر میشوند و تنها بار دیگر در محدودهی موقعیت پدید آمده امکان تعریف مییابند. و این به نظر همان مرکز ثقل لازم برای تبدیل رمان به نمایشنامهی «دیر راهبان» خواهد بود...از همینروی است که بر نمایشنامهی حاضر نام "بازخوانی" نهاده شده است، نه "بازنویسی"،"بازآفرینی" و یا "برداشت". "خوانش" دوبارهی متن دوکاسترو بهعبارتی تغییر در نسبت شخصیتها با موقعیت است و چینش شخصیتها و موقعیت در همان داستان یک خطی حفظ شده است... درواقع این "خوانش" نه یک تغییر تحمیل شده از بیرون به اثر است، بلکه از تغییر نسبتهای موجود در درون اثر است که پدید آمده است...» (برگرفته از مقدمه، صص 7و8)
سوال: بازخوانی و بازنویسی و بازآفرینی و برداشت چه فرقی با هم دارند؟ من که در مفهوم لغوی این کلمات فرقی نمیبینم مگه اینکه این کلمات با گذشت زمان، در جامعهإی نمایشی مملکت، بار معنایی خاصی گرفته باشن؛ ولی راستش به نظرم این صرفاً احساس و تعبیر شخصی این اساتید بوده که "بازخوانی" رو مقولهای سوا فرض کردن و در توضیح نحوهإی کارشون، خوانندگان را حواله دادن به این حیطهی از نظر من کاملاً براومده از ذهنیات فردی. البته من حال نداشتم کل توضیحات مقدمه در باب این موضوع رو تایپ کنم و شاید همین مانع از فهم دقیق شما از منظور این بزرگان بشه؛ ولی حالا فیالمجلس، واقعاً باید از این جمله که احتمالا توضیحیه بر معنای "خوانش"، چه برداشتی کرد؟:
«... "خوانش" دوبارهإی متن دوکاسترو بهعبارتی تغییر در نسبت شخصیتها با موقعیت است و چینش شخصیتها و موقعیت در همان داستان یک خطی حفظ شده است...»
برداشت من اینه که انگار در این خوانش، الفبای رمان، یعنی شخصیتها و داستان یه خطی، حفظ شده اما با بههم ریختن ترتیب حروف، بازخوانان به یه سری کلمات جدید رسیدن؛ کلماتی که هیچ دخلی به کلمات متن اصلی ندارن. بر اساس نمایشنامه است که همچین نظری میدم. یعنی دیدم که بله؛ اسم شخصیتها همونه(هرچند بعضیا حذف شدن و بعضیا اضافه)، موقعیت هم همونه. اما شخصیها به هیچ وجه ربطی به کاراکترای رمان دوکاسترو ندارن. آیا موضعگیریشون نسبت به موقعیته که تغییر کرده و کل ماهیتشونو دگرگون کرده؟ هم بله و هم نه. "نه" به این دلیل که واقعاً نمیشه گفت این آدما نسبت به موقعیتی که توشن، موضعگیری خاصی دارن. انگار همشون یه سری تیپان. تیپ آدمای ابزوردی که قراره بیان تو صحنه و یه سری دیالوگای ابزورد بامزهی مهندسپوری- چرمشیری بگن و برن بیرون. دیالوگها، لحن صحبت و حتی شیوهإی فکر کردن همهی این آدما مثل همه. راستش انگار خیلی هم براشون فرقی نمیکرده این حرفا رو کجا و به کی دارن میزنن؛ به راحتی میشد تو هرکدوم از نمایشنامههای مهندسپوری- چرمشیری سروکلهشون پیدا شه و همین حرفا رو بزنن و برن و آبم از آب تکون نخوره و مام کلی حال کنیم. بله! کلی حال کنیم؛ چرا که نه؟ من که خودم شخصاً با اینکه کل نمایشنامه رو در وسایل نقلیهی عمومی مطالعه کردم، هیچی مانعم نشد که تقریباً تو هر صفحه یکی دو تا قهقههی بلند از خودم ساطع نکنم!! بنابراین این نمایشنامه در نظر من به خودی خود متن جالب و بامزهای بود و حالا راجع به مفاهیمشم میشه بحث کرد اما مطلقاً هیچ ارتباطی به رمان دوکاسترو نداشت و من واقعاً نمیفهمم منظور این دو عزیز از اینکه فرمودن: «... درواقع این "خوانش" نه یک تغییر تحمیل شده از بیرون به اثر است، بلکه از تغییر نسبتهای موجود در درون اثر است که پدید آمده است...» واقعاً چی بوده.
نتیجهگیری کلی و اخلاقی: خوانش یک متن، بهمعنای کنفیکون کردن کل آن اثر میباشد و چنین امری تنها از عهدهی آفریدگاران چیرهدستی چون استادنا مهندسپور برمیآید و کارهایی از قبیل "برداشت" و "بازنویسی"، امور چیپی هستند (cheap خوانده شود!)که در دکان هر ننهقمری یافت میشوند!!!
پس دراز باد عمر این اساتید و سایهشان هماره بر سر ما چاکران، مستدام!!
