سرگذشت آقای ب
این یک داستان کوتاه است، کوتاهتر از یک زندگی. حتی کوتاهتر از سرگذشت عروسکی در دستان کودک همسایه که مرتب جیغ میکشد. دماغش آویزان است و به زمین پا میکوبد. این داستان کوتاه است. کوتاه مثل جَست زدن کلاغها از یک شاخه به شاخه دیگر درخت چنار که با صدای زمخت و کشدارشان کله صبح اهل محل را بیدار میکنند. از اول هم قرار نبود داستان بلندی باشد. این یک داستان کوتاه است، خیلی کوتاه.
□
این داستان، سرگذشت آقای ب است.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 20:26 توسط سین
|