استادنا مهندس پور، مژگان را خبر کردند که در روزنامه ی وزین «اعتماد ملی»، گهرافشانی هایی فرموده اند؛ پس مژگان به رسم وظیفه، مطلب را پیگیری کرد و کاشف به عمل آمد که گوهر مزبور، نقدی است بر «منشور تئاتر ایران». این شد که ما خبر شدیم تئاتر مملکت، خدا را صدهزار مرتبه شکر، از همه ی مهلکه ها و توطئه های استکبار جهانی به سلامت جسته و در آخرین مرحله از بالندگی همه جانبه اش، صاحب منشوری گشته، فخیمه!!
مژگان شرمنده بود که چرا تا به حال از این نام و ننگ بی خبر بوده و چرا به این واسطه، خودش هم در زمره ی کسانی جای گرفته که با گذشت مدتها از انتشار این منشور، واکنشی به آن نشان نداده اند. من، که هنوز نه منشور را دیده بودم و نه فرمایشات گهربار استادنا را، دلداریش دادم که: «گیرم خبر هم شده بودیم از انتشار منشور مزبور؛ به نظرت اصلاً چنین چیزی ارزش خوندن داره که حالا ناراحتی چرا بهش اعتراض نکردی؟! چنینن مطلبی به خودی خود، اونقدر احمقانه است که صرف وقت در بابش، فقط تلف کردن عمره. مژگان جان! یادت رفته؟! خانه از پای بست ویران است!». حال که این جمله ها را می نویسم، منشور فوق الذکر را به جهت فهم بهتر فرمایشات استادنا مطالعه کرده ام، اما متأسفانه به واسطه ی جوشش چیزی در وجودم که نمی دانم چیست، فرصت خواندن آنچه از ابتدا قصد خواندنش را داشتم، پیدا نکرده ام و پس از اتمام خوانش منشور، online دست به قلم برده ام. بعد از هزار سال که نبودم و چندین سال پس از آن که در فکر بودم کِی و چگونه برگردم، حالیه اینجا هستم و به کلیشه ای ترین وجه ممکن، از خود می پرسم: «بخندم یا گریه کنم؟» و در پاسخ می اندیشم: «چه بهتر که بخندم؛ که این اشکها که ریختم، کِی ثمر داد که این بار؟!»
اگر چون من، از پس یک عمر فین فین بی نتیجه، طالب لحظه ای خنده اید، خواندن برخی از بندهای این منشور کذایی را، بی هیچ توضیح اضافه ای، به شما پیشنهاد می کنم؛ بندهایی همچون بند 10، 12 و 13:

10)پيشکسوتان و استادان تئاتر، نشانه حيات اين هنر در کشور از گذشته تا حال و منشا تجربه هاي معاصر بوده و از مقامي معنوي و قابل احترام برخوردارند.
12)خانواده تئاتر ايران در ارتقاي کمالات معنوي و رفع معضلات مادي يکديگر با حساسيت و روحيه تعاون اهتمام مي ورزند.
13)يکي از راه هاي ماندگاري، تاثيرگذاري و فراگيري تئاتر، گسترش آن در پهنه کشور است و اعضاي خانواده تئاتر با هر موقعيت، شغل و توانايي در اين راستا از هيچ تلاشي فروگذار نخواهد کرد.

به گمانم بندهای فوق، جملاتی باشند در تبلیغ اهداف خصوصی سازانه ی دولت!! چه از تئاتری ها خواسته شده به پیشکسوتانشان احترام بگذارند و بدانند آنچه که برای یک پیشکسوت در درجه ی اول اهمیت قرار دارد، نحوه ی برخورد هم صنفانش با اوست و اینکه آیا احترامش به درستی رعایت می شود یا خیر؛ در این میان، موضوعاتی از قبیل حق بازنشستگی و بیمه و این دست صحبت ها و مطالبات، صرفاً اراجیفی هستند ساخته و پرداخته ی بوق های استکباری!! البته نیاز مادی، امری نیست که بشود کتمانش کرد؛ ولی تئاتری های عزیز باید به یاد داشته باشند که «کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من!!»؛ یعنی رفع معضلات مادی این قشر، مسلماً برعهده ی خودشان است و چشم طمع به دولت پاسخگو داشتن در این زمینه، تنها یک فرافکنی بی نتیجه است و در اصل، فرار از زیر بار مسؤولیت!! و البته یک تئاتری متعهد، ضمن احترام به پیشکسوت ها و رفع مشکلات معیشتی این بزرگواران و سایر اعضای خانواده ی بزرگ تئاتر، نباید حتی لحظه ای از اندیشه ی گسترش خانواده اش غافل بماند و گه خورده هر کی گفته: «فرزند کمتر، زندگی بهتر!!!»

سایر بندها هم هرکدام به نوبه ی خود مفرح اند، اما بار طنز ارزشیشان به سبب تکرار بیش از حد در طی این سالها، نمکش کم و بیش زایل شده!! شایسته بود منشورنویسان معزز به این نکته که حتی ارزشمندترین ارزشها هم، روزی از دهان می افتند، دقت لازم را مبذول می داشتند.

مژگان در پاسخ به اعتراض استادنا فرمود: «از ماست که بر ماست» و من ضمن تأیید این گفته ی درافشان، از آنجا که ذهن فراری دارم، فکرم از تئاتر و تئاتری و منشور و وظایف ملی میهنی، یک دفعه پر می کشد به نوشته ای از استادنای جونیور، سوهان روح گروه، مقصود صالحی ارشلو که روزگاری در وبلاگش به آسیب شناسی پدیده ی دموکراسی پرداخته بود و با خود فکر می کنم: «آیا همین دموکراسی کذایی نیست که امروز مظاهر بی همتای حماقت بشری را مالک بر سرنوشت دنیا و عقبای ما کرده؟!!»؛ بعد از خود می پرسم: «چاره چیست؟ دوباره افلاطونی باید و مدینه ی فاضله ای؟ و آن افلاطون کیست؟ کیست که قبولش کنم به راهبری سرنوشتم؟» و من از خود در اوج این پارادوکس لاینحل سؤال می کنم: «اصلاً چرا، چرا، چرا بودنی باید، اگر پروردگار عادلی آن بالاست؟ چه لزومی است به تحمل این همه رنج و خفت و تمامی آن چیزهایی که از فرط مضحکه و پوچی، نمی دانی چه بنامی؟!».

براستی آنچه بر ایران امروز می رود را چه می نامید؟ آنچه بر دنیا می رود چه بنامیم که شایسته باشد؟
چه بنامیم کشوری را که خود مهد اختراع بمب اتم بوده و منفجرش کرده بر سر ملتی بی دفاع و حال از ترس آنکه اسباب بازیش را کسی کش برورد، جنبش منع گسترش سلاح راه انداخته و کاسه کوزه ی دعواهای انترناسیونالش بر سر لحاف ملا را می شکند بر سر ایرانی ای که زمانی متوسط الحال بود و حالا- خودش هم انگشت به دهان مانده که چطور؟ واقعاً همین طور کشککی؟- با سرعتی فزاینده، کشیده می شود زیر خط فقر و البته چه باک تا زمانی که رئیس جمهور خوش تیپمان در سفرهای استانی برای تمام آحاد ملت، بای بای می کند و البت دست خدا و آقا امام زمان را نیز نباید از یاد برد!!
خوش باشید دوستان من! شما تئاتری های عزیز! و بخندید و البته از من به شما نصیحت که در این وادی، چندان برای دلخوشی، دست به دامن ادبیات نشوید که بعد یکهو یادتان بیاید که:
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند       چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

چراکه اخبار موثقی در دست است که حق رها کرده و رفته منزل کمی استراحت کند و معلوم هم نیست کی برگردد! حالا دیگر خود دانید!

پی نوشت: برای اطلاعات بیشتر، رجوع کنید به «پیوندهای روزانه».