از عوارض جلسات کارگاه نقد!!!
بهنظرم، براي اولينبار، ساعت 3 بعدازظهر، من تنهايي رفته بودم كلاس ورزش. (نه اينكه هميشه با مينا با هم ميريم! نه! خيلي وقتا من كلاسو دودر ميكنم و مينا متعهدانه ميره. راستش اون تو خيلي چيزا از من متعهدتره... هرچند كه من ظاهرم جديتر و سختكوشتر بهنظر ميرسه، ولي واقعاً خيلي وقتا زندگيرو خيلي سهل ميگيرم ... بگذريم.) روزي بود كه قرار بود، استپ كار كنيم كه من خيلي دوست دارم؛ ولي ميترا، مربي خيلي خيلي عزيزمون نيومده بود و يكي از دوستاشو بهجاي خودش فرستاده بود. كلاس خوب بود. اومدم تو رختكن و به مينا كه با رنوي عزيزش درحال اومدن به كلاس ورزش بود (ميخواست به سئانس! 4:30 كلاس برسه. آخه دو سئانس داره.)، خبر دادم كه خود ميترا نيومده. اونم تصميم گرفت كلاسو دودر كنه و بياد دنبال من تا با هم بريم كافه! (چقدر دوس دارم اين واژه رو و چقدر هم خوشحالم كه ديگه ميتونم به كارش ببرم، بدون اينكه حس كنم خارجيبازي است!(خندتون ميگيره! ولي نيست كه از جووني!(به قول كياسا) كافيشاپ به گوشمون خورده بود و كافهرو فقط تو كتابا اسمشو خونده بوديم، كافيشاپ بهنظرم لغت عاديتري مياومد تا كافه!!!! هرچند كه يكي انگليسيه يكي فرانسه!))
به قول لوئي آراگون (البته نه! به قول كياسا، به نقل از لوئي آراگون) :
J'aime les Cafés …
باز بگذريم، خلاصه، رفتيم كافه «8:30» و بعدشم تصميم گرفتيم بريم تئاتر. راه افتاديم، قدمزنون ، خوشخوشان، در حال برگزاري يك جلسهي كارگاه نقد و در واقع حلكردن نيمهي باقيماندهي مشكلات دنيا، از كافه رفتيم تا تئاتر شهر؛ ولي از اونجايي كه بليت دانشجويي كار «دو متر در دو متر جنگ» تموم شده بود، بيخيال شديم و به ادامهي جلسهمون پرداختيم و نميدونم چرا! بهجاي انقلاب ديديم داريم سمت خونهي مينا اينا ميريم. منم گفتم مهم نيست. با هم پياده ميريم و من بهجاياينكه از انقلاب سوار اتوبوس بشم، از ايستگاه نزديك خونهي شما سوار مترو ميشم. به گمونم جلسهمون تا سر كوچهي مينا اينا هم تموم نشد و كمي هم اون با من به سمت ايستگاه مترو اومد؛ بالاخره مشكلات! حل شد و خداحافظي كرديم. ... پامو رو پلهي اول ايستگاه مترو كه گذاشتم تا برم پائين، موبايلم زنگ خود. مينا بود:
- فكر نميكني ما يهچيزي رو جا گذاشتيم؟
- نه! چي؟ كجا!؟
- يهكم فكر كن! يه چيز گنده!
- نه! نميدونم ...
- ماشين!
حالا به نظر شما من حواسپرتترم، يا مينا؟ يا هر سه؟(من و مينا و رنو؟)
پ.ن: البته لازم به ذكره كه مينا اخيراً (اخير نسبت به روز واقعه!) بهدلايلي تصميم گرفته بود تا جايي كه ميتونه، ماشين اينور و اونور نبره (البته هنوزم تا حد ممكن سر تصميمش هست) و احتمالاً اون مسأله هم در حواسپرتي پت ومت!!!! بيتأثير نبوده!