تجربه گرایی فرمی در نیمه ی غایب.
«نیمه ی غایب» نوشتهی حسین سناپور (نشر چشمه،چاپ نهم، تابستان ۱۳۸۱) رو خوندم. کتابی که بهعنوان بهترین رمان سال ۱۳۷۸ برندهی جایزهی مهرگان شده.
به نظر من رمان بدی نبود. ولی نهاونقدر که بهترین باشه.
کتاب پنج فصل داره با نامهای : «مراسم تشییع»(۱۴ اردیبهشت ۶۹)، «مراسم خواستگاری»(۲۳ آبان ۶۷)، «مراسم قربان»(۲۳ آبان ۶۷)، «مراسم وصل»(۵ دی ۶۷) و «مراسم معارفه»(۵ دی ۶۷).

اینم سردر دانشگاهی که میرفتیم و میرفتند و چهبسا میرفتید!
توی این اسمگذاریها، نویسنده، اشارهی مستقیم میکنه به مراسم بودن اینها و آداب و آیینی که انگار همیشه و همیشه ذهن آدمی، برای آدم ترتیب میده. اما یه بازی تعلیق هم با خواننده کرده، که به نظر من تعلیق مبتذلیه و نمیپسندمش. اسم فصل اولو که میبینیم و بعد، شروع میکنیم به خوندن فصل و با بیماری وخیم پدر فرهاد روبرو میشیم، ذهنمون با اون اسم، فوری میره سمت مرگ پدر فرهاد. اما خبری نیست. یه تشییع شهدا دم در دانشگاه تهران میبینیم و شاید یه تشییع هم در نهایت تو ذهن فرهاد برای سیمیندخت. باز با خوندن اسم مراسم خواستگاری، با توجه به آخرین جملهی فصل قبل که دربارهی زن گرفتن برای فرهاد بوده، ذهنمون میره اونور و ... .
تقریباً میشه گفت همهی فصلهای رمان، بهوسیلهی سوم شخص روایت میشن. هر فصل یه شخصیت محوری داره که کل روایت اون فصل حول اون میگرده و راوی علاوه بر اینکه به درونیات اون احاطه داره،انگار مثل یه شاهد نامرئی کنار این شخصیت محوری ایستاده و هرچی تو اطراف اون میگذره، میبینه و روایت میکنه. البته بهجز فصل اول که راوی، بین همین شکل روایتی که گفتم و یک راوی اول شخص مفرد رفت و برگشت داره.
اشخاص محوری فصلا عبارتند از: فرهاد، فرح، سیندخت(یا سیمیندخت)، آقای الهی و در مورد فصل آخر نمیدونم چی بگم؟! شاید سیمیندخت و ثریا هردو. امانه. در واقع، بخوام دقیقتر باشم، باید بگم که فصل اول و آخر، ساختارشون از فصلهای دیگه متفاوته. فصل آخر، یک روایت کاملاً بیرونیه و توصیف صرفه. انگار فیلمنامه یا نمایشنامه بخونی. یک صحنهی گفتگو بین سیمیندخت و مادرش ثریا.
توی این رمان، اول گمون میکنیم که فرهاد شخصیت اصلیه و ما داریم همه رو حول محور اون میبینیم، اما به نظر من روایت، سهبعدیه و واقعاً نباید دنبال شخصیت اصلی گشت. سیمیندخت دوست دختر سابق و عشق اونه. فرح، دوست و همخونهی سیمیندخت، بیژن، دوست پسر فرح و دوست فرهاد و این چهارنفر، دانشجوهای هنرهای زیبای دانشگاه تهران. آقای الهی هم دانشجوی قدیمی همون دانشکده و دوست خانوادگی سیمیندخت و در واقع عاشق ثریا، مادر سیمیندخته. تمام افراد رمان، توی فصل اول از طریق داستان اصلی و نیز فلاشبکهای بیش از حد این فصل، به خواننده معرفی میشن. میشه گفت هر فصل، ماجرای یه آدمه که با بیقراری دنبال گمشدهاش میگرده. تو فصل اول، فرهاد دنبال سیمیندختی میگرده که دیگه نیست. اینجا نیست و ازدواج کرده گویا. پس برای فرهاد که دیگه اصلاً نیست.تا آخر فصل که به دختری که وقتی خانهشان رفتهاند، سرش را بلند نکرده، راضی میشود. تو فصل دوم، فرح دنبال بیژن و بهدست آوردن بیژنه، تا مبادا مجبور شه که دیگری رو بپذیره. بیژنی که این همه نزدیکه، اما اونقدر دور. و آخر میفهمه که بیژن نیست. حداقل برای اون نیست. شاید از اولم نبوده. تو فصل سوم، سیمیندخت، دنبال مادرش یعنی ثریا است. مادری که هیچ نشانی ازش نداره جز یکسری تصویرسازیهای غلط. از جمله اینکه مادرش فاحشه شده و ...! و بهنوعی تلاش میکنه برای اینکه شبیه ثریایی که تو ذهنش ساخته شده بشه. میره تا با فیضیان بخوابه. فصل چهارم اما بهنوعی میتونه وصل ثریا و الهی باشه. اما قضیهی دختر ثریا یعنی سیمیندخت اونقدر روی این رابطه سنگینی میکنه که وصل و به هم رسیدنی هنوز واقعاً اتفاق نیفتاده! تو فصل آخر اما، ثریا و سیمیندخت بی هیچ واسطهای رودرروی همند. اما انگار ذهنیتهاشون وصل رو ناممکن کرده. اصلاً وصل حقیقت داره؟ میتونه یه چیز عینی دراز مدت باشه؟؟؟ به قول سهراب شاید، نه، وصل ممکن نیست. همیشه فاصلهای هست ... آره، وصل شاید فقط در لحظه بتونه اتفاق بیفته. لحظات شیرین وصل که هر لحظهای هم میتونن اتفاق بیفتن و واقعاً نیاز به شرایط خاصی ندارن رو با تمام وجود فقط باید سعی کنیم که درک کنیم. (احساساتی شدم و از نقد کردن زدم بیرون!)
فصلای اول و چهارم، رفت و برگشتاشون به گذشته و رجوعشون به خاطرات خیلی بیشتر از فصول دیگهس. چرا؟؟ نمیدونم. ولی نکتهی جالب اینه که شخصیت محوری اون دو فصل هر دو مَردند. فکر میکنین چون نویسنده هم مَرده، بهداخل ذهنیات مردای داستان خیلی بیشتر سرک کشیده تا زنا؟
مدت زمانی که تو هر کدوم از فصلا میگذره، یهچیزی کمتر از یه روزه، بهجز فصل دوم که ۲ روز کامل از زندگی فرح رو نقل میکنه.
نویسنده اینجا هم مثل خیلی از رمانهایی که به تازگی خوندم، یه ساختار کاملاً مدرن برای کارش انتخاب کرده و در واقع، بهجای یک روایت خطی یا روایتهای کلاسیک غیرخطی، رمان رو با یک فضاسازی سهبعدی روایت میکنه. بهنظر من این کار رو خیلی خیلی ناشیانهتر از رضا قاسمی (در «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها») و اما خیلی زبردستانهتر از سودابه اشرفی (در «ماهیها در شب میخوابند») انجام داده. اگه این سه تا رو مقایسه کردم، یکی از دلایلش این بود که این سه تا کتاب همین سالهای اخیر که جوایز مختلف به رمانها و شعرها و داستانهای کوتاه تو ایران کلی مُد شده، هر کدومشون یه جایزه(یا جوایزی) هم گرفتهاند و در ضمن، تجربهگرایی فرمی هم هرسهتاشون دارن.
دوست دارم چند جمله از کتاب رو هم که الان دوستش دارم و باهاش حال کردم بنویسم . الهی میگه:
- زندگی مثل کُشتی یا دعوا نیست که آدم برای رسیدن به هدف بجنگه. با جنگیدن جز فرسوده شدن چیزی بهدست نمیآد. مثل ماهیگیریه. چوب و قلاب مناسب برمیداری. یه نقطهی مناسب پیدا میکنی، قلابتو میاندازی و صبر میکنی، اونقدر تا خودش پیداش شه. بیسروصدا، بدون هیجانزده شدن. فقط هوشیار و صبور همونجا میمونی. اگه جاتو بد انتخاب کرده باشی، باید عوضش کنی. بیگلهگزاری و یأس. بعد دوباره از اول. وقتی هم که ماهی به قلابت افتاد- اسمش هر چی میخواد باشه. زن، پول، مقام، شهرت (!)- تازه اول کاره. عجله نمیکنی، عصبانی نمیشی، باهاش نمیجنگی، برعکس، میذاری که اون بجنگه و خودشو خسته کنه. فقط هر کاری لازمه، برای نبریدن اتصالت انجام میدی. اونوقت، خودش سماجت و ارادهی تو رو که دید، کمکم میآد پیشت. خود رو به هدف نزدیک نگه داشتن و تاب آوردنه که آدم رو به چیزی میرسونه، گرچه اون چیز ممکنه نتیجه نباشه!
-فقط دشمنا هستن که همیشه حرف همو بیهیچ کموکاستی میفهمن. اغلب هم لبخندی چاشنی گفتوگوشونه. دوستی همیشه با سوءتفاهم همراهه. عشق که خیلی بیشتر.